رویداد غرب13:34 - 1405/07/16

رمضان در سایه آتش؛ از سفره افطار تا آوار

رمضان برای مردم، پیش از آنکه نام یک دوره جنگی باشد، بخشی از زندگی روزمره بود؛ ماهی که باید بوی افطار و خانه و خانواده می‌داد. اما جنگ می‌تواند حتی معنای ساده‌ترین لحظه‌های زندگی را تغییر دهد.

یادداشت/ الهام یوسفی نژاد؛ خبرنگار رویداد غرب:جنگ همیشه با صدای انفجار آغاز نمی‌شود گاهی پیش از آنکه آسمان بلرزد، یک شهر آرام‌آرام از زندگی خالی می‌شود؛ چراغ‌هایی که زودتر خاموش می‌شوند، مغازه‌هایی که کرکره‌هایشان پایین می‌ماند، مادری که هر بار صدای هواپیما را می‌شنود، ناخودآگاه دست کودک خود را محکم‌تر می‌گیرد و پدری که برای چندمین بار از پنجره بیرون را نگاه می‌کند تا مطمئن شود هنوز همه‌چیز سر جایش است.

جنگ رمضان برای مردم، فقط مجموعه‌ای از عملیات‌ها، موشک‌ها و آمارهای نظامی نبود.

برای مردم، جنگ یعنی یکباره عادی‌ترین چیزهای زندگی، ترسناک شوند.

صدای هواپیما دیگر صدای عبور یک پرنده در آسمان نبود؛ می‌توانست مقدمه چند ثانیه اضطراب باشد. صدای انفجار فقط یک صدا نبود؛ می‌توانست یعنی خانه‌ای که چند دقیقه پیش چراغش روشن بود، دیگر خانه نباشد.

و در چنین روزهایی، انسان‌ها با همان نیازهای ساده همیشگی‌شان زندگی می‌کردند؛ نان می‌خواستند، آب می‌خواستند، دارو می‌خواستند، دنبال عزیزشان می‌گشتند و فقط می‌خواستند شب را سالم به صبح برسانند.

فاجعه انسانی جنگ، دقیقاً همین‌جاست؛ جایی که عددها دیگر نمی‌توانند عمق ماجرا را توضیح دهند.

وقتی گفته می‌شود «غیرنظامیان کشته شدند»، پشت این جمله کوتاه، زندگی‌هایی وجود دارد که دیگر ادامه پیدا نکرده است.

کودکی که دیگر به مدرسه برنگشت،‌ مادری که هرگز دوباره صدای فرزندش را نشنید، پدری که صبح از خانه بیرون رفت و بازنگشت، خانه‌ای که یکباره از «محل زندگی» به آوار تبدیل شد و خانواده‌ای که از آن روز به بعد، جای خالی یک نفر، همیشه بخشی از سفره‌شان بود.

در جنگ، گاهی یک ساختمان در چند ثانیه فرو می‌ریزد؛ اما ویرانی واقعی، مدت‌ها بعد خودش را نشان می‌دهد.

در اتاق کودکی که اسباب‌بازی‌هایش هنوز همان‌جا مانده‌اند، در لباسی که صاحبش دیگر آن را نمی‌پوشد، در شماره تلفنی که کسی دیگر جوابش را نمی‌دهد و در مادری که هر صدای ناگهانی، او را به همان روز برمی‌گرداند.

این‌ها تصاویری هستند که معمولاً در گزارش‌های جنگ جایی میان آمار کشته‌ها و خسارت‌ها گم می‌شوند؛ اما حقیقت جنگ، فقط آن چیزی نیست که در قاب دوربین دیده می‌شود.

جنگ به بیمارستان هم می‌رسد به راهروهایی که جای قدم زدن ندارند و به پزشکانی که فرصت نفس کشیدن ندارند.

به پرستاری که میان صدای گریه و درخواست کمک، باید تصمیم بگیرد اول سراغ کدام مجروح برود.

به آمبولانسی که باید خودش را از میان خیابان‌های ناامن به مجروحی برساند که شاید چند دقیقه بیشتر فرصت ندارد و به مردمی که برای پیدا کردن عزیزانشان، ساعت‌ها میان دود و آوار می‌گردند.

فاجعه انسانی همین‌جاست؛ در فاصله کوتاه میان یک زندگی عادی و یک تراژدی.

رمضان برای مردم، پیش از آنکه نام یک دوره جنگی باشد، بخشی از زندگی روزمره بود؛ ماهی که باید بوی افطار و خانه و خانواده می‌داد. اما جنگ می‌تواند حتی معنای ساده‌ترین لحظه‌های زندگی را تغییر دهد.

سفره‌ای که قرار بود محل جمع شدن خانواده باشد، ممکن است با یک صندلی خالی روبه‌رو شود.

اذان که باید خبر از پایان یک روز روزه‌داری بدهد، ممکن است در شهری شنیده شود که مردمش هنوز از صدای انفجار شب قبل بیرون نیامده‌اند.

و شب، که برای بسیاری وقت آرام گرفتن است، برای خانواده‌ای که در منطقه جنگی زندگی می‌کند، می‌تواند طولانی‌ترین بخش روز باشد.

آن سوی دیوارهای شهر، جنگ شاید در نقشه‌ها با خطوط و فلش‌ها نمایش داده شود؛ اما این سوی دیوار، جنگ با چهره آدم‌ها شناخته می‌شود.

با چشم‌های خسته، با دست‌های لرزان، با کودکی که از صدای هواپیما می‌ترسد، با پیرمردی که خانه‌اش را از دست داده و با مادری که میان جمعیت دنبال نام فرزندش می‌گردد.

جنگ، پیش از آنکه خاک را ویران کند، امنیت انسان را ویران می‌کند؛ خانه را از معنای پناه بودن می‌اندازد، مدرسه را از صدای بچه‌ها خالی می‌کند، بیمارستان را به محل شمارش زخم‌ها تبدیل می‌کند ژو آدم‌ها را مجبور می‌کند به جای فکر کردن به فردا، فقط به زنده ماندن امروز فکر کنند.

سال‌ها که از جنگ می‌گذرد، ساختمان‌ها دوباره ساخته می‌شوند، خیابان‌ها آسفالت می‌شوند و شهرها دوباره رنگ زندگی می‌گیرند؛ اما بعضی ویرانی‌ها مصالح ندارند که با آجر و سیمان ترمیم شوند.

جای خالی آدم‌ها، با هیچ بازسازی‌ای پر نمی‌شود.

به همین دلیل است که روایت فجایع انسانی جنگ، فقط روایت گذشته نیست.

جنگ وقتی در کتاب ها نوشته می شود چند صفحه بیشتر نیست؛ اما برای کسی که آن را زندگی کرده ممکن است تمام عمر ادامه داشته باشد.

پایان پیام/